داستان -دزد-خرس و چکه
این داستانی قدیمی به زبان گیلکی است که فارسی
آن را می نویسم .
داستان خرس-دزد و چکه
روزی روز گاری مرد فقیری به نام قربانعلی به همراه همسر و فرزندانش در یک
خانه ی کوچک دریکی از روستا های گیلان زندگی می کرد. او به غیر از یک گاو
، از مال دنیا چیز دیگری نداشت که خیلی به او می رسیدو دوستش داشت.
نزدیک پاییز بود و سقف طویله ای که گاو درآن نگهداری می شد نیاز به تعمیر داشت.
امااز آنجا که بسیار فقیر بود نمی توانست آن را تعمیر کند و از این بابت خیلی نگران بود.
یک شب که باران نسبتن شدیدی می بارید دزدی تصمیم گرفت که گاو را بدزدد. برای
همین هم به پشت بام طویله رفت و منتظر شد تا وقت مناسب فرا برسد.قربانعلی
هم هر چند وقت یک بار به طویله سر می زد تا چکه هایی که از سقف می چکد روی
گاو نریزد و گاو مریض نشود. از طرفی خرسی که در جنگل زندگی می کرد ، به علت کم
شدن شکار در جنگل هوس شکار و خوردن گاو به سرش زد و به طرف طویله رفت و داخل
طویله شد .گاو هم از ترس سر و صدا راه انداخت. قربانعلی با شنیدن صدای گاو به سرعت
به طویله رفت. خرس باشنیدن صدای پا رفت و گوشه ای تاریک پنهان شد.دزد هم از بالا
شاهد ماجرا بود.
قربانعلی داخل طویله شد و کمی گاو را نوازش کرد.اما خرس را ندید.بلند بلند گفت :
"خدایا قربانت شوم من از مال دنیا همین یک گاو را دارم یک کاری کن امشب چکه گاوم
را نگیرد و به او آسیب نرساند."
و چند بار این جمله را تکرا رکرد و از طویله بیرون رفت. خرس باشنیدن این حرف از خودش
پرسید: یعنی این چکه کیه که این مرد اینجوری ازش حرف می زند؟حتمن باید خیلی قوی
باشد!بهتراست کمی صبر کنم."
دزد که از بالا شاهد ماجرا بودو از ترس خرس نمی توانست پایین بیاید همانجا ایستاد.
بعد از چند دقیقه خرس به خود حرکتی داد و باز هم گاو ترسید و شروع به سر وصدا کرد.
قربانعلی سراسیمه برگشت و خرس دوباره مخفی شد . قربانعلی نگاهی به دور بر مخصوصن
سقف طویله انداخت وبلند گفت: ای خدا جان فدای بارانت شوم امشب چکه نیاد گاو مرا بگیرد
فردا یه فکری می کنم. خدا جان چکه نیاد .
خرس باز هم از شنیدن اسم چکه ترسید و همان گوشه که بود کز کردو نشست. دزد هم
از بالا شاهد بود و هی به بخت خودش لعنت می فرستاد که این خرس از کجا پیدایش شده.
قربانعلی چند بار دیگر هم آمد و به گاوش سر زدو همان جملات را بلند بلند گفت ورفت . خرس
هم بیشتر و بیشتر ترسید و دزد هم که بالای پشت بام مثل موش آب کشیده شده بود دل به
دریازدو آرام حرکت کرد که به طرف گاو برود. در همین موقع خرس هم که دید خبری از چکه نیست
به آرامی از جایش بیرون آمد و به طرف گاو رفت . گاو هم مثل قبل شروع به سرو صدا کرد .
قربانعلی هم سراسیمه به طرف طویله دوید. ناگهان سقف طویله سوراخ شدو ودزد مستقیم
روی خرس افتاد! خرس فکر کرد که دزد همان چکه است و جون خیلی ترسیده بود نعره ای زد
و با سرعت از طویله بیرون دوید . دزد هم که نفهمیده بو چه بلایی سرش آمده و از کجا خورده
با شنیدن نعره خرس پا به فرار گذاشت ! قربانعلی هم که تازه به در طویله رسیده بود با دیدن
خرس ازیک طرف و دزد از طرف دیگر هاج واج خشکش زده بود.
فردا صبح آفتاب شده بود قربانعلی با کمک همسایگان سقف طویله را تعمیر کرد.