گریه کن  کنون با من در رثای آزادی !

آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی


دست خود ز جان شستم از برای آزادی



تا مگر به دست آرم دامن وصالش را


می دوم به پای سر در قفای آزادی



با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز


حمله میكند دایم بر بنای آزادی



در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است


ناخدای استبداد با خدای آزادی



شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار


چون بقای خود بیند در فنای آزادی

 

دامن محبت را گر كنی ز خون رنگین


می توان تو را گفتن پیشوای آزادی



فرخی ز جان و دل می كند در این محفل


دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

 

"فرخی یزدی"

تخم  طلا!

شده اوضاع تخمت خوب و عالی

به تخمت هم بگویم بنده قالی

 

اگر تخمت خورند این مردم ما

بود نیکو و خوب اوضاع مالی

 

اگر هم کس نبیند تخم نازت

خورد بر روی سفره نان خالی

 

به تخم تو قسم تخمت سلامت

از این بهتر شود دیدم به فالی!

 

به قربان دوتا تخم عزیزت

ندیدم بهتر از آن من به سالی

 

غذای هرکسی تخم تو باشد

کند با تخم تو او عشق و حالی

 

چنان افزون شده بر نرخ تخمت

نبیند کس دگر الا چو «هالی»*

 

نهی تخمی ،به او مغرور گردی

خروس هستم کنم قوقولی قالی!

 

صمد آقا *ستاره دنباله دار «هالی»