وارد اتاق شدند. اتاقی بود حدود سه متر درپنج متر دو تخت فلزی سه 3طبقه سمت چپ قرارداشت و یه سری خرت وپرت و کاسه بشقاب  و جا یخی  چوب پنبه ای هم سمت راست دم در. جمشید هم اتاقی هارا معرفی کرد . امید، سعید، محمد ، امان و رضا . خودش را معرفی کرد وبا هم دست دادند. با تعارف  جمشید همگی نشستند. جمشید پرسید:خسته ای؟

-         خیلی.

-         چای می خوری؟

-         بدجوری خمارشم.(لبخند محوی زد)

 جمشید از زیر تخت یه فلاکس چای بیرون آورد . با یه سینی فنجان چینی . برای همه چای ریخت.

-         بخور.نوش جان

-         چشم . ممنون.

-         زیاد رسمی برخورد نکن . حالا حالاها کارداری! (لبخند ی زد)

-         چشم . من هم آدم خاکی و زودجوشی هستم .فقط خیلی خسته ام.

-         اشکال نداره بعد ازچای برو حمام یه دوش بگیر سرحال می شی.

-         باشه چشم.

 چایش را خورد. انگار بهترین چای دنیا و  بهترین چای عمرش را خورده بود.

سعید سیگاری به او تعارف کرد.سیگار را برداشت و روشن کرد. پک عمیقی به آن زد . سری تکان دادو گفت : خوبه . چهل و هشت ساعته نکشیدم .

-محمد : خیلی سخته سیگاری باشی و نتونی سیگار بکشی.

- آره ، دیونه کنندس!

بقیه هم تایید کردند و هرکدام چیزی گفتند. بعد از کشیدن سیگار جمشید یه حوله و یه شامپو بهش داد تا بره حمام.

به طرف حمام حرکت کرد .خسته بود و بی حال .متوجه تعدادزیاد زندانی ها شد !! بیش از حد زیاد! بیشتر از زندانی ها، سوسک ها بودند!. بعضی جا ها دیوار سیاه شده بود از تعداد سوسک ها!

حمام یه محو طه بزرگ با حدود سی ،دوش بود . البته دوش که نه  یه لوله آب بالای سر به جای دوش قرار داشت و فقط آب سرد ازش می ریخت  .آن هم آب سرد چاه .آب را باز کرد و یه دفعه رفت زیرش . نفسش گرفت ،ولی بیرون نیامد .آنقدر ایستاد تا بدنش  به سرمای آب عادت کند. کمی سرحال شده بود .جانی تازگرفت.به طرف اتاقش رفت .توی راهرو به اتاق های دیگر نگاهی انداخت .بقیه اتاقها پر بود از آدم های جور واجور . تو بعضی  اتاقها سی ، سی و پنج نفری بودن!

  به اتاقش رسید . تنها امید ،جوانترین هم اتاقی  آنجا بود.

-  عافیت ! ایشالا حموم آزادی!

-  به آزادی خودت .

رفت ونشست . خیلی گرسنه بود. پرسید: اینجا بوفه نداره؟

-         چرا ولی الآن بستس . یه ساعت دیگه باز می شه .

-         بفیه کجان؟

-         رفتن تو هواخوری . تو هم برو.

-         کدوم طرف؟

-         به سمت زیر هشت که رفتی سمت راست .

بلند شد . راه افتاد به سمت هواخوری . یه حیاط بزرگ تقریبا پنجاه در پنجاه متر بدون هیچ  درخت با دیوارهای  بلند که روی آنها سیم خاردار کشیده شده بود. اندکی ایستاد . سعید را دید که گوشه ای نشسته. به طرفش رفت . سعید متوجهش شد و دستی تکان داد . به سعید رسید و پیشش نشست.

-         بچه کجایی ؟

-         ...

-         آفرین !چند تا رفیق اونجا دارم.

-         راستی ؟چه خوب.

-         موقتی؟

-         آره.

-         چه مدت؟

-         معلوم نیست .

-         پس حالا حالا ها مهمونی؟

-         شاید!... اینجا چطوره؟ منظورم...

-         فهمیدم. زیاد گیر بازار نیست ولی با هرکسی دمخور نشو! مخصوصاً از اتاق ما به اونطرف همه جور آدم پیدا میشه از دزد وجیب بر تا چاقو کش. اگه بدونن تازه واردی اذیتت می کنن!

-         ممنونم. صبح و شب چطوریه؟

-         صبح ساعت 5/6 بیدار باشه . بعد از صبحگاه و ورزش  .آزادیم هرکاری بکنیم . یا بخوابیم شب هم ساعت 9مثلاً خاموشیه ولی کسی نمی خوابه . همه کارها اینجا شبا انجام میشه!! بعداً بهتر می فهمی.

هوا داشت تاریک می شد . مسئول زیر هشت از بلند گو اعلام کرد همه برگردند به داخل بند.

روی پشت بام سربازها تعویض پست داشتند. سربازهای جدید از رو لبه پشت بام دنبال کسانی تو هواخوری می گشتند! بی اعتنا وارد بند شد.

 امان ،اهل آذربایجان شام را از زیر هشت گرفته و آورده بود.  آبگوشت ، توسط جمشید بین هم اتاقی ها تقسیم شد. ازهمه اتاق ها سر وصدای قاشق و چنگال به گوش می رسید. گاهی سروصدای جرو بحث سر غذ ا .

شام در میان گفتگو بین هم اتاقی ها صرف شد. اولین شام زندان!! جمشید رو به او گفت:

-         سیر شدی؟

-         بله ممنون .

-         اگرم نشدی دیگه نداریم... وخندید

همه خندیدندو سفره جمع شد . باز هم امان ظرف ها را برد تابشوید.در حالی که سیگاری روشن می کرد  از سعیدپرسید:

-         چرا امان همه کار هارا می کنه؟

-         چون او ملاقاتی نداره و کسی برایش پول نمی فرسته . او هم کارهای اتاق را انجام می ده و ما هم براش سیگار می خریم.هر اتاقی یک یا دونفر اینطوری داره که بهش زحمتکش اتاق می گن.

-         که اینطور.

-         امان که از شستن ظرف ها برگشت،از جمشید یک بسته سیگار گرفت .ظرف ها را سر جایش گذاشت ، سیگارش را باز و یکی را روشن کرد .

ساعت 9 اعلام خاموشی شد. و همه از راهرو با اتاقهایشان برگشتند. بعد از نیم ساعت سکوت نسبی، دوباره  سر وصدا ها  از گوشه و کنار بلندشد. یکی تو راهرو بلند اعلام کرد نگهبان کادری رفته و فقط مسئول زیر هشت اونجاست.

آن شب روی تخت طبقه دوم دراز کشید. زیر تخت بالای پر بود از شعر ها و یادگاری ها از زندانیان گذشته. کمی با آنها مشغول شدو خوابش برد.

 

صبح ساعت5/6با صدای بیدار باش بلندگو ازخواب بیدارشد. محیط برایش ناآشنا آمد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست! از تخت پایین آمد. به طرف دستشویی رفت.دستشویی  ها سمت راست حمام و بسیار شلوغ بود و پر از سوسک.. دست و رویی شست . به طرف اتاق برگشت . به جز جمشید همه بیداربودند . با بقیه هم اتاقی ها به طرف هواخوری راه افتاد. مسئول زندانی زیر هشت به تمام سلول ها سرک می کشید و همه را به طرف هواخوری هدایت می کرد.مرد خوش هیکل و بلند قدی که ارشد بند بود با ورزش صبحگاهی را انجام داد.بعد ازورزش به طرف بند برگشت. بوفه باز بود .برای صبحانه کره ومربا خرید وبه اتاق برگشت. صبحانه که خوردند کاری نداشتند جز انتظار. انتظاری طولانی، در هوای بسیارگرم و شرجی.

فضای زندان برایش سنگین بود. دلش گرفت . ساکت وبی حوصله روی زمین نشست.دلش هوای همسر و پسرش  را کرده بود . اما چه فایده !از  دیوارها و نرده های زندان نمی شد گذشت . خواست به هواخوری برود ،اما هوا بسیار گرم و آفتاب سوزاننده بود. بیرون اتاق افرادی بودند که با او هیچ سنخیتی نداشتند . جیب بر، قاچاقچی، مشروب فروش، دزد،چاقو کش و...هر نوع خلافکاردیگری. صداهای بلندی از راهرو به گوش می رسید . پرده های جلوی نرده اتاق مانع دیدن بیرون می شد . آرزوی یک پنجره داشت. پنجره ای رو به جنگل ،کوه یا دریا! پنجره ای  که فقط چند متر آنطرف ترش پیدا باشد . پنجره ای رو به آزادی!

چگونه می توانست تحمل کند این دوری را؟ این بند واین اتاق کوچک را ؟ با خود می اندیشید.چگونه؟

هیچ چیز نبود تا خودش را سرگرم کند . چای خورد. سیگاری کشید .ده دقیقه گذشت .کاری نداشت. او که تمام وقت مشغول بود .چگونه می تونست یک جا بنشیند و هیچ کاری نکند؟ کمی به دور بر اتاق سرک کشید . ده دقیقه دیگر گذشت. کار ی نداشت انجام دهد. سیگار دیگری روشن کرد . این بار آن را آهسته تر کشید . ده  دقیقه دیگر  گذشت. باز هم کاری نداشت انجام دهد.

از بلند گو اسم چند نفر خوانده شد ، برای رفتن به دادگاه . جمشید خواب بود . رضا که مردی  مسن بود و بخاطر چک بی محل زندانی آمد . با پیژامه و پیراهنی که دکمه هایش باز بود. به خاطر بالا بودن سنش اورا عمو رضا صدا می زدند. همیشه با یک تکه مقوا خودش را باد می زد.روی تخت دارز کشید .لبخندی زدو گفت:" روز اول همینطوره ،حوصله آدم سر می ره ! باید عادت کنی و برای خودت مشغول بشی .وگرنه دق می کنی . افسرده می شی ."

-         چی کار کنم؟

-         هرکاری . خودتو مشغول کن . فقط یک جا نشین.

-         باشه ببینم چی میشه.

بلند شد .دم در ایستاد و تو راهرو را نگاه کرد. چند نفر تو راهرو دم در اتاقهایشان نشسته بودند و سیگار می کشیدند. چند  نفری با هم صحبت می کردند. رفت و آمد زیادی توی راهرو به چشم می خورد . زندانی ها با زیر پوش و شلوارکردی و دمپایی هایی که خش خش صدا می داد می رفتند و می آمدند. دوباره آمد و نشست .سیگاری روشن کرد. سعید و امید آمدند .سلام علیک مختصری کردند.

سعید کنار دیوار روبرویش  نشست .. درواقع جای دیگر نبود که بنشیند .زانو هایشان به هم می خورد  . کمی صحبت از این وروآن ور کردند.

ظهر شده بود.